سیب و آدم

دغدغه های یک ذهن آشفته

3. بعد از مدت ها

  • ۱۴:۰۹

331 روز از عمر این وبلاگ میگذره... 331 روز کم نیست، خیلیه... چرا من هیچی ننوشتم؟ منی که به نوشتن معتاد بودم یه زمانی،‌منی که نوشتن آرومم میکرد... چرا باید الان همه چی رو تو مغزم نگه دارم؟ چرا باید اینقدر افکار مختلف به مغزم فشار بیارن... کاش بتونم بنویسم. 

خب خیلی اتفاقا تو این مدت افتاده، پوست کلفتی شدم همچون کرگدن... روزای سختی رو گذروندم، خیلی چیزا رو به چشم دیدم. خیلی از آدم ها ی اطرافم رو شناختم. دلم میخواد چشمامو ببندم و این روزها زودتر تموم بشه، دلم معجره میخواد... 


  • ۱۲

2.قهر و آشتی

  • ۱۳:۲۶

مسئول خوابگاه با صاحب خوابگاه دعواشون شده، جمع کرد همه ی وسایلشو رفت خونشون، بعد دو روز دوباره برگشت:| از وقتی اومدم تو این خوابگاه تا حالا سه بار این اتفاق افتاده:|

خب سوسول جان بشین سرجات، اینقده نرو نیا، حالمونو به هم زدین، والا:|

  • ۴۴

1.قصه از یک سیب شروع شد...

  • ۰۰:۳۷

همه چی سر یک سیب بود... یک سیب، به همین سادگی....

  • ۷۷
Designed By Erfan Powered by Bayan